ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٧  
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت

بود که میشد صدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت: « من صلح هستم،هیچ کس نمیتواند

مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم کهبه زودی

خاموش شوم. » هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود

کهشعله آن کم و بعد خاموش شد .

شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی

به مننیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که

بیشتر ازاین روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام

شد ،نسیم ملایمیوزیدو آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من

عشق هستمتوانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون

مردم مرا به کناریانداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند،

آنها حتی فراموش کردهاند که به نزدیکترین کسان خود

محبت کنند و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم

بیدرنگ خاموش شد .

کودکی وارد اتاق شد ودید که سه شمع دیگر

نمیسوزند. او گفت: « شما که میخواستید تا آخرین
لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نیسوزید؟»

چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن

هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را

روشن کنیم. منامید هستم. »

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت وبقیه

شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید

همیشهامید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود

حفظ کنیم .............
برگرفته از: اسرار

 
 
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٧  

حالا که عادتم دادی به غصه های شاعری
زیر قرارت زیدی ومیگی دلت میگه می خواد بری؟
حالا که دلمو نمی دمش دست کسی
می خوای بری یه جای دیگه به آرزوهات برسی؟
حالا که مردمم دیگه قصه ما رو می دون
دلت می خوات بقیه قصه رو هرگزنخونن؟
حالا که من تنها شدم با عطر بوته یاس
از جون چشام چی می خوای دوست دارم یا التماس؟
حالا که من به خاطرت قید سفرهاموزدم
تو تازه یادت افتاد که حیفی چون خیلی بدم؟
حالا که لحظه های من به خاطرت هدر شدن
بحونه های رفتن و می ذاریشون تقصیر من؟
حالا که از راه رسید یکی با چشمان درشت
بگو کی بود میگفت چشمای نازت من راکشت؟
حالا که پاییز هم نشسته پشت پنجره
بهتره هرکی نمی خواد بمونه خیلی زود بره
حالا که فال حافظ هم نکرده دیگه معجزه
بهتره بازنده بشه دلم تو این مبارزه
حالا که شرجیه هوا توآسمون سرنوشت
حالا که دیگر نمی شه باهم بریم بهشت
حالا که ثابت شده تو نموندی پای وعدها
برو منم میگذرم از کرده ها و نکرده ها
اما بدون اگه خوردی یک روز به یک صخره سرد
هر کاری دوست داری بکن ولی پیش من بر نگرد


 
 
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٧  

میخام همه کسانی که عاشقن رو جمع کنم ومطالب جالب در مورد عشق دوست داشتن و هر چیز  دیگرو که به این موضوع ربط داشته باشه رو تو این وبلاگ بزارم تا بتونیم با هم تبادل نظر کنیم  پس ممنون میشم اگه برام پیام بزارین


 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٧  
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
 
 
 
 

Google: Yahoo: MSN:
center>
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه